نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

تولد باباحاجی

عسل مامان سلام؛ 10 فروردین تولد بابا حاجی بود و ما و مامان جون و عمه جونشون طبق هر سال برای باباحاجی جشن گرفتیم.بابا حاجی خیلی خوشحال شد و با تو و محدثه شمع 55 سالگیش فوت کرد.تو و محدثه هم حسابی رقصیدین و کلی ذوق کردین. همون شب قبل از تولد، عمو محمود و عمه جون هممون برده بودن رستوران زیتون اینم عکس شما با محدثه تو ماشین بابایی تو راه در حال خوندن آهنگ اون شب تو شهربازی زیتون بعد ازشام کلی بازی کردین و خوش گذروندین باباحاجی جونم ایشالا 120ساله شی نه 120سال کمه همیشه زنده باشی خیلی خیلی دوست دارم... ...
22 فروردين 1395

جریان ترسیدن و نترسیدن از ماهی عید

عشق مامان نیکای جونی؛ یه مطلب بامزه ی دیگه که دلم نیومد برات نزارم این بود که شما اولش وقتی ماهی میدیدی می ترسیدی.عمشون چند روز مونده به عید ماهی خریده بودن و گذاشتن بودن رو اپنه آشپزخونشون، ما تا اون موقع نمیدونستیم که شما از ماهی می ترسی بعد دیدیم که سمت آشپزخونه نمیری و خودت جمع می کنی فهمیدیم که به خاطر ماهیه بعدش عمه هر کاری کرد نتوست راضیت کنه که بری طرف ماهی ،کار به جایی رسید که گریه ام می کردی ،عمه بیچاره هم به خاطر تو ماهی گذاشت تو بالکن خونشون. محدثه هم به تو می گفت نیکا جونی ترس نداره که کوچولوی ،کاری باهات نداره، ولی تو فقط می ترسیدی،اینم یکی از ترسای بامزت بود. رفتیم شمال برگشتیم. از خونه مامان جون می خواستیم بری...
22 فروردين 1395

اولین سفر شمال تو سال 1395

دختر قشنگم نیکا جونی؛ تعطیلات عید امسال تصمیم گرفتیم به همراه باباحاجی و مامان جون و عمه جون و عمو محمود و محدثه جون به شمال بریم.البته عمو یه ویلای خیلی شیک از قبل تو جویبار کنار دریا زحمت رزروش کشیده بود.ما روز دوم عید حرکت کردیم وششم عید برگشتیم.این سفر هم مثل سفرهای دیگه که با هم داشتیم خیلی خیلی خوش گذشت و تک تک لحظه های شیرینش با شما دو تا دخمل ناز تو ذهنمون به یه خاطره ی به یاد موندنی تبدیل شد. عاشق این عکس و ژست قشنگتم مادر بقیه ی عکسها به همراه خاطرات سفر تو ادامه مطلب ببین فرشته کوچولوی مامان... ما صبح زود حرکت کردیم و شما هم تو خواب ناز بودی نزدیک ظهر رسیدیم تو و محدثه هم تارسیدین شروع...
20 فروردين 1395

نوروز 95

جیگر گوشه ی مامان این سفره ی هفت سینمونه که به نظر بابایی و به عشق تو و به کمک تو چیدیم. این عکستم دقیقا لحظه ی سال تحویله چون سال تحویل حدودا ساعت 8 صبح بود و از اون جایی  که شما شب قبلش دیر خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم البته بابایی هم مثل تو تو خواب ناز بود عیدت مبارک دخمل خوشگل مامان اینجا هم از خواب ناز بیدار شدی و لباس خوشمله عیدت پوشیدی که بریم خونه مامان جون و بابا حاجی مامان دور قدو بالای قشنگ بگرده ایشالا همیشه سلامت باشی و تمام سالت پر از شادی باشه و چیزای خوب یاد بگیری خیلی خیلی دوست دارم... ...
20 فروردين 1395

رنگ کردن تخم مرغ عید

سلام عزیز دلم؛ مامان به قربون دستای کوچولوت بره که هر روز بزرگتر میشه و خداروشکر که امسال نسبت به سال قبل خیلی بزرگتر شدی و تونستی با همین دستای کوچمولوت با هم دیگه تخم مرغای هفت سینمون  با رنگ انگشتی رنگ کنیم و کلی ذوق کردی آخه اولین بارت بود عشقم تازشم صورتامونم رنگ کردیم و کلی خندیدیم بعدشم با کلی ذوق تو چیدن سفره هفت سین کمکم کردی. عشق مامان ثانیه ثانیه ی لحظه هات همیشه سرشار از شادی و خنده باشه... دوست دارم... ...
20 فروردين 1395

4شنبه سوری 1394

گل دختر مامان؛ امسال 4شنبه سوری خونه ی باباحاجی و مامان جون بودیم.عمه جون و عمو جون و محدثه جون و همچنین آقا جون هم بودند.یه چیز جالب اینکه شما بر خلاف اینکه خیلی وقتا از چیزایی که ترس ندارن میترسی امااز این همه آتیش و سرو صدا نه تنها نترسیدی بلکه کلی ذوق کردی. بعداظهرش من بهت یاد دادم که به بابایی بگی برات ترقه بخره تو هم به بابایی زنگ زدی و بازبون شیرینی گفتی بلام تلقه بخل،بابایی کلی قربون صدقت رفت و برات ترقه خرید و شما اولین باری بود که خیلی قشنگ ترقه زدی .خیلی شب خوبی بود و حسابی خوش گذشت. اینجا هم مشغول خوردن سبزی پلو با ماهی هستی مامان جون دست درد نکنه خوشمزه بود عاشقتم ...
20 فروردين 1395

خونه تکونی عید

جیگر گوشه ی مامان؛ من امسال از اواخر ماه بهمن خونه تکونی شروع کردم وبا شیرین کاریهای تو وروجک تا لحظه ی سال تحویل کار داشتم.تو هم من هر کاری میکردم  می گفتی من هم می خوام همون کار انجام بدم.همون جور که تو عکس پایین میبینی من مانتو و روسری سرم کرده بودم و پنجره اتاق خواب دستمال می کشیدم  تو هم گیر دادی منم مانتو و روسری و دستمال می خوام .این لباسی که تنته مثلا مانتوی شماست بعد از اینکه تنت کردم  با کلی ذوق کمکم کردی دورت بگردم یه وقت دستای کوچمولوت خسته نشن مامانی یه میتکا بده می خوام اینجا بخوابم آخه مامان جون اینجا که جای خوابیدن نیست   قند عسلم بقیه ی عکسای بامزت بدو برو...
20 فروردين 1395

یه مطلب جالب

نیکای بامزه ی مامان؛ یه شب خونه ی مامان جون بودیم عمشونم اونجا بودن،آخر شب می خواستیم بیاییم خونمون،شما هم چون نمی خواستی از محدثه جدا شی به قدری گریه کردی که هر کاری می کردیم ساکت نمیشدی،تا اینکه عمه بهت گفت عمه جان برو خونتون میمینیت تو ماشین لباس شویی گیر کرده نجاتش بده،بالاخره ساکت شدی و به ما گفتی مامان بریم میمینیم نجات بدم.شما همیشه تو این مسافت که برسیم خونمون می خوابیدی،اما اون شب به خاطر میمینیت بیدار موندی و من و بابایی کلی خندیدیم و نازت دادیم. آخی میمینی جونم اومدم نجاتت بدم راحت شدی عزیزم نجاتت دادم جالب اینجاست بعدش هم همش می پرسیدی کی میمینیم اینجا گذاشته به عمه هم گفتم کلی خ...
20 فروردين 1395

30ماهگیت مبارک عشقم

نازنینم؛ از اونجایی که خودتم میدونی من بی نهایت عاشقتم شانزدهم این ماه خونمون برات یه کیک خوشمزه درست کردم ورفتیم خونه دایی علی و ماهگردت در کنار یاسمین کوچولو که فقط 8 روزش بود گرفتیم.شما خیلی ذوق کردی و کلی هم رقصیدی.   ماهگردت مبارک مهربونم قربون لبات که انقدر قشنگ شمع فوت میکنی،تازشم شمعتم خودت انتخاب کردی قربونه دستای کوچولوت برم که انقدر قشنگ چنگال دست میگیری بابایی هم به منابت ماهگردت شمارو برد به شهربازی خورشید،یه جیز جالب و خنده دار اینکه شما از این میمونی که تو تصویر میبینی خیلی می ترسی همیشه میرفتیم همون دقیقه می ترسیدی،بعدش یادت میرفت ولی این دفعه با دیدن میمون دیگه حاضر نش...
18 دی 1394